از نخلستان صدای گریه می آمد -
دیشب به مضامین مظلوم نهج البلاغه می اندیشیدم . که ابوذر از راه رسید - این بار پا به پای ابوذر رفتم ::
از نخلستان تا خیابان !؟ از سه راه فریاد گذشتیم -
در بالای شهر به نیت ۱۴ معصوم آپارتمانهای ۱۴ طبقه می ساختند !! - قاضی ئی در یک روز - از سه طرف سفارش شد !؟
من کلاهم را قاضی کردم ـ جهنمی شد !!؟
از برخی مجلات - بوی ادکلن شبهای پاریس متصاعد بود .
من اما به واقعیتی می اندیشم - که در تاریکی شب سطل زباله را می کاوید !
امشب به علی (ع) خواهم گفت :
اینجا کسی انبان به دوش نمی گیرد -
اینجا چقدر دروغ میگویند - اینجا عقیل درد فقیری نمی کشد -
اینجا نهج البلاغه را در کتابخانه های چوبی زجر می دهند !!!؟
من خبر موثق دارم در بیمارستانهای بلوار کشاورز - هیچ کشاورزی پذیرش نمی شود - و با پول بیت المال - رپرتاژ تسلیت چاپ می کنند .
بیائید به دلارها - به چشم اجنبی نگاه کنیم .
بیائید مرزهای خونین مان را پاس داریم .
بیائید به کراواتها محل نگذاریم .
بیائید با ماشین بیت المال به خانه باجناقمان نرویم .
بیائید استقلال را در ورزشگاه آزادی جستجو نکنیم .
باور کنید حمام های سونا - ما را بی بخار بار می آورد .
ای کاش دنده اخلاصمان نمی شکست .
از علیرضا قزوه..
...
روسری سرای پاییزه، جگرکی رضا، هتل قدس، پوشاک صفا، نصب انواع نرم افزار بر روی موبایل، بستنی بینالود، زعفران قاینات، ... ماشین همچنان ریسههای زرد و قرمز خیابانی بزرگ را میشمارد و نسیمی خنک از لای پنجره ماشین صورتم را مینوازد، بوی قاتی پاتی عطر و نان و دود و کباب و... حس خوبی به من میدهد. حس زندگی، حس نشاط. بچه که بودم همیشه دلم میخواست با رضا به نانوایی بروم، چون بوی نانوایی را خیلی دوست داشتم و رضا همیشه غیرتی میشد و با قیافهی درهمی میگفت که نانوایی جای دخترها نیست. یادش به خیر...
با همین افکار روبرو را نگاه میکنم و ناگهان منم و گنبدی طلایی که مثل همیشه مرا به خود میخواند. دلم هری نمیریزد بلکه میسوزد از دستانی که خالی است و رویی که نمیدانم چرا اینقدر بیپروا شده است، چیزی از ذهنم میگذرد یا علیبن موسیالرضا! به هر بهانهای مرا به خود میخوانی و من... و من دوباره زبان دلم باز میشود :
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم...
جمعه شب- 93/11/10 مشهد الرضا - خیابان روبروی باب الجواد.
برای شهید برونسی...

من چه گویم؟ یك رگم هشیار نیست
شرح آن یاری كه او را یار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر.....
دلتنگ كه می شوند، می تركند... "مهدی اخوان ثالث"

یا حسرتی
موقع خداحافظی میگفت:
الهی از عمرت پشیمون نشی.
آیت الله بهجت را میگویم.
پشیمونی از عمر یعنی
یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله و ان کنت لمن الساخرین...
افسوس بر من از كوتاهىهايى كه در اطاعت فرمان خدا كردم...(زمر-۵۶)
همین... یا علی(ع)
قدمت خوابگاههای دانشگاه صنعتی اصفهان به قبل از انقلاب برمیگرده و یادگاریهایی که بچهها روی در و دیوارها نوشتن٬ یه جورایی حکم کتیبه رو داره که از گذشتگان به ارث رسیده. بعضی جاهایی که کمتر نیاز به تعمیر داشته مثل سالنهای مطالعه٬ یادگاریهای قدیمیتر بیشتر به چشم میخوره. ممکنه حتی شجرهنامه هم بتونی از توش دربیاری. یکی از این یادگاریها جملهایه که با خط درشت روی یکی از دیوارهای خوابگاه 10 نوشته شده. (نهجالبلاغه را بخوانید.)
میرم سلف و برمیگردم، (نهج البلاغه را بخوانید)
میرم دانشکده و برمیگردم : (نهجالبلاغه را بخوانید)
میام تو محوطه یه هوایی بخورم : (نهجالبلاغه را بخوانید)...
قربون غربتت برم آقا! اصلاً میدونی چیه؟ غریب همیشه غریبه!! یاد اون روز افتادم که توی جلسه گفتی آیا کسی هست که یه دعای ناب بهش یاد بدم؟ کسی مشتاق نبود. بلند شدی که جلسه رو ترک کنی. یکی سراسیمه پشت سرت دوید، یه آدم مشتاق بود و اون دعا شد دعای کمیل. ۱۴۰۰ سال گذشت و هنوز توصیه ما اینه که نهجالبلاغه را بخوانید و به قول شاعر
طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند
تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است
آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی
چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است...
همین ... یا علی (ع)
دیالوگ
فیلم : رسوایی
کارگردان : مسعود ده نمکی
دختره به حاجي: خدا به دادت برسه معلوم نيست تو دلشون چه پرونده اي واست مي سازن.
حاجي به دختره: نگران نباشيد . خداوند پرونده اي را که مردم مينويسند را نمي خواند. خودش چشم دارد زبانم لال دهن بين هم نيست همش فکر مي کنيم که مردم چه مي گويند هيچ وقت نمي گوييم که خداوند چه مي گويد...
يِا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ يَجْعَل لَّكُمْ فُرْقَانًا وَيُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِيمِ
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! اگر تقواى الهى پيشه كنيد، خداوند برايتان فرقانى (قوّهى شناخت حقّ از باطلى) قرار مىدهد و بدىهايتان را از شما مى پوشاند و شما را مى آمرزد و خداوند صاحب فضل وبخشش بزرگ است. (انفال-۲۹)
همین. یا علی(ع)
فاستبقوا الخیرات...
کرمانشاه - چهارراه جوانشیر - آزمایشگاه مرکزی
از در اصلی آزمایشگاه که وارد شدیم، چشمم به صندوق بزرگی افتاد که ترکیب رنگ زرد و بنفشش توجهم را جلب کرد. روی صندوق نوشته بود : کمک به کودکان سرطانی
به سمت چپ رفتم و دفترچهی درمانی مادربزرگ را به بخش نوبتدهی تحویل دادم. تا موقع نوبتدهی باید صبر می کردیم. برگشتم و روی صندلی، کنار مادربزرگ نشستم. سرم را بلند کردم که ساعت را نگاه کنم، دیدم درست مقابل همان صندوق نشستهام. کمی به آن خیره شدم. همیشه این ترکیب رنگ، حس خوبی به من میداد. بعد از چند دقیقه حوصلهام سر رفت. کتاب مبادی را از کیفم درآوردم و وارد دنیای کلماتش شدم. دیگر متوجه اطراف نبودم. نیم ساعتی گذشت که اسم مادربزرگ را صدا زدند. کتاب را بستم و با عجله به طرف پذیرش رفتم. شماره ۱۷۲ را به من داد و گفت فعلاً بفرمایید بشینید.
برگشتم طرف مادربزرگ، خواستم بنشینم، دیدم پیرمردی سالخورده که لباسهای تنش پونصد تومن نمیارزید، روبروی صندوق ایستاده بود و چند دقیقه طول کشید تا توانست با دستهای لرزانش پونصد تومانیاش را در صندوق بیندازد و من فقط نگاه میکردم.............نگاه......
فاستبقوا الخیرات الی الله مرجعکم جمیعا (مائده – ۴۸)
در کارهای خیر از یکدیگر پیشی بگیرید بازگشت همه شما به سوی خداست
!!
خلاصه هر کس از دری میگفت که ناگهان یکی از بچهها از در کناری سالن پرید تو و با عذرخواهی از اینکه حرف بقیه رو قطع میکرد، شروع کرد به خوشآمد گویی به رییس دانشگاه. همه منتظر بودیم ببینیم حرف حسابش چیه.
دیدم گفت عذر میخوام آقای دکتر، این دوچرخهای که بیرون پارک کردین، من و دوستم چند دور باهاش زدیم، حلال کنید. ببخشید بیاجازه استفاده کردیم، با اجازتون، خداحافظ. (دوچرخه مال پسر حاج آقا، رییس نهاد، بود)
اینا رو گفت و رفت. سالن از خنده بچهها رفت روی هوا.