کرمانشاه - چهارراه جوانشیر - آزمایشگاه مرکزی

از در اصلی آزمایشگاه که وارد شدیم، چشمم به صندوق بزرگی افتاد که ترکیب رنگ زرد و بنفشش توجهم را جلب کرد. روی صندوق نوشته بود : کمک به کودکان سرطانی

به سمت چپ رفتم و دفترچه‌ی درمانی مادربزرگ را به بخش نوبت‌دهی تحویل دادم. تا موقع نوبت‌دهی باید صبر می کردیم. برگشتم و روی صندلی، کنار مادربزرگ نشستم. سرم را بلند کردم که ساعت را نگاه کنم، دیدم درست مقابل همان صندوق نشسته‌ام. کمی به آن خیره شدم. همیشه این ترکیب رنگ، حس خوبی به من می‌داد. بعد از چند دقیقه حوصله‌ام سر رفت. کتاب مبادی را از کیفم درآوردم و وارد دنیای کلماتش شدم. دیگر متوجه اطراف نبودم. نیم ساعتی گذشت که اسم مادربزرگ را صدا زدند. کتاب را بستم و با عجله به طرف پذیرش رفتم. شماره‌ ۱۷۲ را به من داد و گفت فعلاً بفرمایید بشینید.

برگشتم طرف مادربزرگ، خواستم بنشینم، دیدم پیرمردی سالخورده که لباس‌های تنش پونصد تومن نمی‌ارزید، روبروی صندوق ایستاده بود و چند دقیقه طول کشید تا توانست با دست‌های لرزانش پونصد تومانی‌اش را در صندوق بیندازد و من فقط نگاه می‌کردم.............نگاه......

فاستبقوا الخیرات الی الله مرجعکم جمیعا (مائده – ۴۸)
در کارهای خیر از یکدیگر پیشی بگیرید بازگشت همه شما به سوی خداست